تبليغاتX
چکیده ای از اشعار

نوشته شده در


تو چرا با من چنین کردی عزیزم ای عزیز؟

من که دوستت داشتم نامرد بودی ای عزیز؟

من برایت حرفها دارم ولی افسوسها

که دگر هرگز نمی بینم تو راباز ای عزیز

تو برایم معنی صدق وصداقت داشتی

کاش میشد ساعتم برگرده پیشم ای عزیز

روزها ورودها هر دو جاری میشوند

کاش بودی مثل رود وروزهایم ای عزیز

دیگر از دست خودم آه بلندی می کشم

که چرا گول حقیقت خورده ام جان ای عزیز

من نمی دانم چرا باور می کردم تو را

تو که من را گول می دادی نمی دانم عزیز

شاید این مصلحتی باشد برای من ومن

که دگر هرگز نگویم برایت ای عزیز

هر چه باشی وکنی بازم عزیزی واسه من

من فقط دنیا دارم که تو دنیایی عزیز

من همیشه می گویم دگر این جمله را

چه تو باشی ونباشی دوستت دارم عزیز


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


ای که خواهش می کنی از من برای زندگی

تابسازم کلبه ای درویش رو بندگی

من تو را آسان نمی خواهم بدست آرم ولی

تو خود آسان آمدی بااندکی شرمندگی

دیگر این ثانیه ها با من نمی سازند دریغ

کاش این ثانیه ها بودند بی لغزندگی

خواهشت دست دعا برداشته یا دانشت؟

که در این راه می بری من را به راه سادگی

ثبت کردم در دلم عاشق نباشم بهتر است

عاشقی راه می رود رد قلب زشت زندگی

سایر حرفم برایت یک ورق معنی نداشت؟

من برایت خوب توصیفش نکردم در شکی

شاید دیگر وقت معصوم جدایی آمده

باورش هرگز نخواهم کرد حتی اندکی

من که هر چه گفته ام حرف حقیقت گفته ام

نه به حیله نه دروغ ونه حتی کلکی


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


وقتی باران پیانومی زد

 با برگها وخاک ورود

 (دو)عجب نوای دلنشینی داشت

و(ر)با آن نوازش می داد

(می)آواز امواج را

وقتی با نت (فا)عجین می شد

 بوی خدا بوی یاس (سل)

و(لا)لالایی شبهای بی خواب

با (سی)بود که باران تمام شد

 از روی برگها ،خاک ورود


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


چقدر فدات شم شب وروز تا یه نگاه به ما کنی

دلم گرفته مثل رود چه میشه اخمات وا کنی

 سخته برام بری سفر میشه لباتو وا کنی

 با یه لبخند کوچولو عشق وبرام صدا کنی

ساعت دیواری دیگه نه شب داره نه روز داره

کاش دعایی واسه دل پر ادعای ما کنی

 چشم که روی هم می زارم یادت نمی ره از سرم

 کاش می شد اون نگاهتو هدیه به روی ما کنی

سلام واسم معنی می ده وقتی تو روبروم باشی

چه می شد اگه با صدات به سلامم جواب کنی

یه یادگاری واسه من بده به رسم عاشقی

 حتی واست معنی نداد حرف منو امضا کنی

عاشق که شی رسوا میشی من عاشقم قسم میدم به این خدا

چه میشه تو هم مثه من عشق وحالا حاشا کنی

 کاش این باشه اولین وآخرین عشقی که دارم

 عیدی میدم به دست تو اخماتو وا نمی کنی

 اگه یه شب تا صبح بشه اگه به یاد تو باشم

نمی ره از خاطر من اگه منو صدا کنی

 بیا بهم یه قول بده یه قول مردونه بده

 تا ابد عاشقم بشی فقط نگاه به من کنی

منم بهت یه قول می دم قولی که هر چی تو بخوای

 بهت میدم به شرط اینکه اسمم ورو قلب خود صدا کنی

 می بینی من پر ادعام دست خودم نیست بخدا

آدم عاشق همینه مثل تو نیست اخم نکنی

 خیلی نگات سرده برام مغرور وخود خواه شده ای

 این حرفا رو جدی بگیر نکنه حالا باز قهر کنی

 شبا همیشه پیشمی کاش رویاها نقش بشه

نکنه که تو دل بمونه این رویا رو تلخ کنی

 دارم واست شعر می گم اگه تو هم عاشق بشی

 شاعر میشی شعر می گی نکنه که باور نکنی

 کاش تو که فرهاد منی من می شدم شیرین تو

 الان که هستی فرهادم تو من وشیرین میکنی

دوست دارم خیلی زیادواست دعاها میکنم

 ازت یه خواهشی دارم تو هم واسم دعا کنی

 سرت دیگه درد نیارم با این دوست دارم زیاد

این شعروپایانش می دم میای که شیرینم کنی

نمی تونم خدافظی بهت بگم تو هم خدافظی نکن

 بگو به امید دیدار کاش همیشه جمله خوب فقط نثار ما کنی


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


من اگر در زندگی کردم وفا زندگیست بازیگر نقش جفا

گر بخواهی شهرتم من مرده ام جان ودل مثل نسیمی برده ام

من در این بازی شدم بازیگری نقش اصلی بوده ام اما ،ولی

 حال میبینی چه امد بر سرم نقش اصلی نیست دیگر در برم

 نقش اصلی آن کسی است که تا ابد تا تمامین قسمتش پیروز بود

 تو کسی با این نشانی دیده ای گر ببینی از تعجب مرده ای

 از همه میپرسند این کی بود گفته اند یک شاعر بی دل بود

 بی دل آنست که ندارد خبر نویسنده این فیلم کی بود


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


عشق را در سینه پنهان می کنم                              با دل خود عقده ها وا میکنم 

صاحبان دل همیشه بی غمند                                   من خریدار دلم دلها کمند

 سرد سردم مثل آبهای شمال                                   از خدا می خوام خدای با جمال

 که مرا رازی کند با مرهمت                                    این دلم را نشکند با تبرت


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


قفس من از طلاست

                      خواست من پر اشتهاست

                                                       دیدی مرغ عشقمو

                                                                              می خونه با چشم باز

 میگه دور از تو دلم

                       تنها وبی ادعاست

                                            حالا که پیش توام

                                                                 پر شده از ادعا

برو باش مال خودت

                       نکنی تو سرزنش

                                             سرزنش مال تو نیست

                                                                         مال بعضی ادماست

من شدم سرگرم تو

                        شاید این خواست خداست

                                                  پس دیگه دوستی با تو

                                                                              نباشه با التماس


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


چشمها را بسته ام بر عالمان بسته ام دل را بر این طعمت زنان

 با فریبهای فراوان در کلام میکنند خود را مثال عارفان

 خسته ام کردند با گول وطمع عشقم دزدیدند این سارقان

با کلید آرزو بستم دعا دستها را برده ام تا آسمان

 دست عاشق را دراز می کردم با امید وآرزو وشادمان

خنده ها بر زخم دل راهی نداشت کشت ما را این نگاه عاشقان

از سپیده دم به فکر این وآن بوده ام شاید تا هنگام شبان

طرحی از سیرت کشیدم در دلم صورت زیبایشان زد جانمان

 من از آن می ترسم از روز ازل باشم در آخرت گریه کنان

شاید این حق است حق یک گنا ه آری حقم بود زندان جهان


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


تلویزیون خونه ما رنگیه فیلماشون سر تا سرش فرنگیه

برنامش زندگی ما آدماست توی حرفاشون پر از رمز وراز

 بعضیا نفرین دارن از طنزاش طنزای سیاسی وبا اجتماش

خواهرم میگه اینا خرافیه خنده هاشون کارای اضافیه

 خیلی دوست دارم ببینم اخبارش ولی مادر نمی خواد با عیالش

خیلی وقته فیلم جالب نداره کارای تازه وساده نداره

فیلمای تراژدیشون غم میاره اشکای ما همه رو در میاره

این از اون پیا مای بازرگانیش دل ما رو می بره با سرکاریش

جدیدا اخبار یک دقیقه ای میزنه تو فیلم وهر وقتی بگی

تیتراژبرنامه هاش زیاد شده کارای بی معنیشون قنات شده

سریالاش طول میکشه تا دو سه سال یه روز ش وفات بوده روز دیگش هم فوتبال

 یه شب فیلمش ساعت۹ میزاره بی ادعا شب دیگش میشه 11 واسه خاطر بها

 ساعت 8فیلم تراژدی وساعت نه میشه طنز ساعت 10میشه اخبار خیلی هم بی دنگ وفنگ

این شبکه فیلم داره اون شبکه هم فیلم داره هر دو تا این شبکه ساعت ده فیلم میزاره

هر چی گفتم یه شعری بیش نبوده پر ادعا شما هم منو ببخشید کارکنای صداوسیما

 


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


چقدر دیوونه ام دیوونه ای مست خلافها کرده ام با این دل مست

همه شبها کنار یاربی غم  نشستم با می ودر لعبت مست

قسم خوردم به دوران جوانی  نشم با عاشقی سر مست سرمست

همیشه دیده ام چشمان بی روبه چشم عاشقی من می شوم مست

کلام عاشقی بر من نیامد   سرود عاشقی خواندم سر مست

دلم شاهدزبدرویان دنیاست که می نوشندشراب ومی شوند مست

سلام من به شیرینهای دنیا   ندادند دل به این فرهادان مست

تواین دنیاشده بدعشقهای پیش  شده فرهادومجنون هردو شون مست

دیگه خسته شدم از گفتن مست    چی می شد ما نشیم مثل اونا مست 


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


عدالت نامه عاشق به معشوق

گذاشتم نامه ات را در ترازو   ترازوی عدالت زد به بازو

نباید گفت کار زشت خطایه   اگر باشد خطا بعدش دعایه

اگر من کرده ام خوبی به مردم   جوابش بود بگیری سر دردم

همین که گفتن و ما هم گرفتیم   عجب سر دردی بود میگرن گرفتیم

خدایا ظالمان از غم جدایند    چرا این سر کشان با شادی یارند

منم می خوام کنم هر کار زشتی     اگر باشد فساد و بی سرشتی

منم می خوام شوم شاد و شوم لات     نباشم مثل شطرنج کیش و هم مات

حالا که دوست شدم با بند گانت    می خوام رسوا کنم این عاشقانت

ولی عاشق که نیستندحرفاشون سرتاسرش رازنه یارودوستند نه میکننداین راز راباز

ولی من آنچنان می رم تو لاکش      که هر حرفی داره بگه به یارش

حالا تو اگه می خوای برات باشم یه دمسازتو هم باید بسازی با ترانم ده تا بیست ساز

اگه می خوای با هر خندت بخندم     اگه می خوای واسه گریت بگریم

باید دورم بگردی هر شب و روز   مثه هر عاشقی بساز و بسوز

ولی نه اینقدم خیلی زیاده      کجا فرهاد به شیرین داد محاله

حالا بگذر همه حرفام حرافی     تو هم می گی چیه چند تا خرافی

تو مثل ماهی و ماهها به زیرت      همه سجده کنون رفتند به دینت

سرت مثل ایالوارون به زیره      همش می خوای خدا دردت نبینه

تا کج می ری می گی رب باز توبه      به مسجد می روی می خونی ندبه

ثنای عاشقان عشق است به عاشق     گناه بی دلان فسق است به عاشق

خدا راضی باشه کاشکی ز کارم        ولی من می دو نم بد کردارم

اگر عاشق شدم تقصیر او بود    ای کاشکی پاک باشم مثل یک رود

دیگه نامه نمی نویسم برایت     با خط وخال عشق جانم فدایت 

همه حر فاشون هست طوفان و هم باد      همه از کارشون دل زد فریاد

منم این نامه را دادم به صیاد      شکاری کرد دل یارم با فریاد

اگه لیلی رسید با شعر به مجنون      همه دشتها می شن حالا گلستون

عاشق هم می رسد آخر به معشوق        گدا هم می شود روزی یه سلجوق

 

 


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


 در خاطرات کربلا
تشنگي ام رفع شد
 و شمر زمانه ام را
 به دست شمشير گلويم
به گرمترين رنگ
مبدل کردم
 يزيد چاوشي هم يادش رفته
 ولي من در خيمه گاه
 لالالالا.....
 ديگر گلوي شش ماهگي ام
در عوض شير خون نمي خورد
ومشک عمو
 با تير غضب 
پاره نمي گردد
من هنوز دامادم
به عقد فرات

 اين شعر را در روز سه شنبه مورخه :۱۹/۴/۸۶ ساعت5:45دقيقه صبح سرودم

هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


هرکه در اشعار من رفت گم شد ودیگر نیامد

شاید این اشعار من تنها بهانه است

یا فقط یک مرداب یا یک خزانه

هر که رفته بی صدا و بی نفس

پس نفسهایت بگیر وبا هیا هویش نرو

تا که از دست من واشعار من راحت شوی


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


چقدر کهنه شدی میان حادثه ها

تو لایق خودتی نگو بهانه چرا

هنوز می کشمت برای جهنمیان

ولی یه کم شوخم به سبک طعنه زنان

فرار باید کرد ز چشم ملتمست

دروغ ونیرنگ است همیشه آخرتت

خجالت هم خوب است کمی یه ذره حباب

برای دردمندی شده نفی جواب


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


قابها می لغزند روی دیوار زمان

زندگی می گرید روی آئینه مان

خسته از لرزش دست

شدم از بوی تو مست

خواب را بیدار کن

عشق خود حاشا کن

با طپش های دلت

زندگی معنا کن

ماه که پنچر می شود

خود را زیبا کن

بوی گل می آید

باید از چشم گذشت

باید با گریه شب

تا سپیده در گذشت


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


سالها منتظرم که بیایی به برم

دوستت دارم عزیز من هنوز مسافرم

خسته ام باشد همین تکه ای خاکسترم

اسم من رعیت شده شهرتم درمانده ام

ساعتم زنگ می زنه من دوباره می روم

خودت ومخفی نکن با خدافظ می روم


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


دیگر از این خرابه من میروم سلامت جان داده ام به عشقم تا مرز بی نهایت

من می روم به جایی باشد همه محبت آنجا غصه ها دور من می شوم سعادت

کوه وکویر بردوش من می شوم مد هوش شاید در ره عشق غم ها شود فراموش

قلبم صدا ندارد آنجا پر از هیاهوست هر آدم قبیحی آنجا همه پری روست

راهش خطر ندارد جان را سپر ندارد آنجا سپر خدایی است این دل خبر ندارد

سبز شویم ز شادی ماتم رود حواشی ما غصه دادهایم پر نزار بیاد یواشی

اما ره سعادت غم را عبور داده با قصه های لیلی دل را صبور داده

ماپابرهنه هستيم با كوله بر دوش خسته نمی شویم ما تو هم شراب ومی نوش

چند تا قدم رسیده تا ما رسیم به عشقی این عشق کتاب دارد با یک خلاصه مشقی

راه را بیاب عاشق عاشق همیشه تنهاست اگر با ما همراه شی تنهائیت بی معناست


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


آینده را من دیدم در چشم تلخ تقدیر شاید که زخم باشد قلبی که شد تحقیر

آینده مرهمی بود بر زخم های حالم آینده ام تباه شد با یک نگاه به خالم

حال بسی غمینم از دست این زمانه قلبم دوا ندارد هی میکند بهانه

پیشانی ام کبود است رنگ پر پرستو من فال می گرفتم از فالهای هندو

من یک سوال دارم از خالق یکتایم نه یک سوال خیلی کم می باشد برایم

یا رب گناه من چیست افتاده ام به نخجیر دستم کبود گشته وپاهایم به زنجیر


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


دفتر خاطراتم گم شد اما خاطراتم مانده در قلب سرد ومات ماتم

یاد دارم روز سرد و زرد پائیز با صدایی گرم دلم رو بردی جالیز

خسته ام کردی ولی شیرین گذشت آنروزها روی صفحه دلم شادی زدم آنروزها

یادته قصه میگفتیم تو رو پام خواب می شدی با صدای زود بیدار شو قاصدک وار می شدی

می دویدیم تا رسیم به جنگل سبز صداقت غصه ها رو پر می دادی با دل زیبای سادت

بازی قایم باشک رو دوست نداشتیم ما همیشه چون برای قصه ما لیلی از خواب پا نمی شه

کیش ومات تو بازی ما معنی خاصی نداشت توی بازی شبونه شاپرک جایی نداشت

گل سوسن ما میچیدیم با پر زیبای پرواز تو می دادی من می دادم با صدای مرغ آواز

چشمه ها جاری بودن راز طبیعت خوب اینه ما همه جاری می شیم قصه عاشق هم اینه


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


دیگه شعر گفتن من مثل قدیم نیست

تو کتابخونه من قصه اون بچه یتیم نیست

شعر من پر شده از حال و هوای خستگی

دیگه حتی خبری از دوره های بچگی نیست

گفتن حقیقت افتاده پیش پای کلاغا

حقیقت گفتن من با حس و حال سادگی نیست

دروغا زیاد شدن مثل هوای زرد پائیز

دیگه تو شعرای من درک شیرین عاشقی نیست

تو اتاق کوچکم سهراب و نیما رو ندارم

شعراشون گم شده حتی توی ذهنمم نیست

شعر من تقلیدی از شاعرای قدیمی بود

توی شعرام سبزی ها گم شده حتی ذره ای نیست

خواستم امتحان کنم خودم را تا ببینم کی شدم

دیدم از سادگی وعاشقی و زندگی دیگه خبری نیست


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


شوق كشتن را براي زندگي باور نكن اين همه نيرنگ را با يكدلي باور نكن

من برای زندگی آماده مرگ شدم مرگ تسکین ناپذیر را بی دلیل باور نکن

اشک را افسانه کن با رنگ چشمانت عزیز در شب شنبه دعای ندبه را باور نکن

گریه را بگذار برای لحظه های بی کسی شادی شبهای وصل را با پری باور نکن

دید خود را باز کن بر روی دنیای حریص حارث جنگ جهانی را سریع باور نکن

شب برای غصه هایت گریه کن با چشم دل عاشق جان داده را با چشم خود باور نکن

هر چه از دنیا برایت مانده را قابی بگیر آخرت را در دل بی باوران باور نکن


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


وقتی نگاهم میکنی

طلوع می کنم با چشمانت

وخیس می شوم

با گرمایت

اصلا قاصدکها را دوست ندارم

حتی پیام آنها

می گویندمتولد شده اند در بهار

اما پیامشان پائیزی

ساعت هم دیگر اجازه نمی دهد

به چشمانی که ساعت نه را می خواهد


هنگامه نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در


بگذار ساده گریه کنم

نه بخاطر شانه هایت

دارم دیوانه می شوم

هی پرم می کنی و

نمی خواهی بگویم

از سالهایی که گذشت

چه ساده بودیم

برای چشمانی که دروغ نبودند

خاطره را به خاطر آوردم

نه بخاطر شانه هایت

چقدر پائیز را بهانه می کنی

بیا طراحی کن

روی پیشانی که سالهاست مرده

اما روی چشمانم

نه


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


زیبا شده ام مثل کودکیم

وقتیکه زندگی می کردم با آئینه

ومی ترسیدم از نگاه مادر بزرگ

"دخترک برو بازیت را بکن"

ساده شده ام

نه مثل کودکیم

مثل فکر های کودکی

وقتی پر بودم از خالی

وسرمه می کشیدم در چشم ماهی

چقدر گریه کرد م

برای اسباب بازی


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


چشمانم را زیارت نمی کنی

خیلی آب شدند برایت

نگو که لال شدهای

و دیگر نمی خوانی

برای کبوترانی که روی شانه هایم ورد می گویند

چقدر طواف کنم چشمانت را

عبادتگایی که خودت ساخته ای

برای مو منانت

تو لایق نیستی

داستان لیلی مجنون تر است


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


دیگر آواز قناری شوقی ندارد

وصدای باران

رنگهای نقاشی کدر شده

ونقاش قالی سلیمان

چقدر ابهام

میان من وزندگی

سرم صوت می کشد برای قطار

و

زمان شوق می کند برای دیدار

شب تار نمی شود نه برای من

زندگی معنا ندارد

بدون سفر


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


دیشب گریستم

بخاطر چشمانت

ساعت را نگاه نکن

صدایش گوش را کر می کند

تا دیروز بلبل بودی

وامروز

به چشمانت سفارش کن

ابری نشو

دیروز باران آمد

دروغگو


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


می خواهم به خاطره بروم

برای بار صدم

و می خواهم مدادی را که به رنگ خود ساخته ام

برای دو رنگی آماده کنم

وبرش تراشم

را برای قطع گردنش

هیچ قاتلی متهم نمی شود

من پاک کن دارم


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


 

"خنده شاید می کنم "

دست در دست دل شب داده ام روشنی را از دلم پر داده ام

گفته اند سیمای زشتت را ببین سیرتم گم شد مردم را ببین

دوست دارند صورت زیبا را خال وخط بر ابرو وچشم ها را

عاشق ماخولیای خود شدند به سراغ خواب و رویا می روند

ای خدایا خود پسندی را ببین عاشقان بی دل ودین را ببین

تا دیدند دختری زیبا رو رفته اند دنبال او با گفتگو

می گیرند تماس خانه را همچنان از او دل وپیمانه را

از کنارت می گذرند با خنده ای مسخره می کنند یک بنده ای

یادشان رفته است رسم دین و دل می روند روزی سراغ بیست دل

هر شب وهر روز با کاغذ قلم می ربایند عشق را از این دلم

شب که شد دینگ دینگ صدای عاشقی می زند در گوش من محکم پکی

مادرم پرسید این دوست تو کیست می گویم آشناست شکی نیست

شب که شد با رویا وآرزو می بندم چشم دل بر آبرو

از قضا روزی قراری داشتیم صورتی زیبا به خود پنداشتیم

تا ما را دید او از روبرو وحشتی کرد و به لعنت گفت برو

ای خدا دیدی سبک عاشقان خنده شاید می کنم بر این جهان


هنگامه نوشته شده توسط



نوشته شده در


کاش چشمانت طلوع لحظه ها

اشکهایت مثل آب چشمه ها

نقره ای رنگ و زلال وشف بود

وسعت مردمکهایت کم بود

بوسهایت بوی عطر یاس داشت

رنگ لبهایت شفق را رنگ داشت

تاسلامی بود لبها باز شد

حسرت لبهای در وهمسایه شد

گونه هایت شرابی رنگ داد

خوردن جام اجل را ترک داد

گیسوهایت رنگ یک افسانه بود

یاکه مثل یک طلوع تازه بود

اسم تو روی همه آهنگها

می شد آن را می نواخت با چنگها

دفتر من با صدایت بسته شد

شعر من شهر شب افسانه شد


هنگامه نوشته شده توسط





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by shaeranehh.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM