|
تو چرا با من چنین کردی عزیزم ای عزیز؟ |
من که دوستت داشتم نامرد بودی ای عزیز؟ |
|
من برایت حرفها دارم ولی افسوسها |
که دگر هرگز نمی بینم تو راباز ای عزیز |
|
تو برایم معنی صدق وصداقت داشتی |
کاش میشد ساعتم برگرده پیشم ای عزیز |
|
روزها ورودها هر دو جاری میشوند |
کاش بودی مثل رود وروزهایم ای عزیز |
|
دیگر از دست خودم آه بلندی می کشم |
که چرا گول حقیقت خورده ام جان ای عزیز |
|
من نمی دانم چرا باور می کردم تو را |
تو که من را گول می دادی نمی دانم عزیز |
|
شاید این مصلحتی باشد برای من ومن |
که دگر هرگز نگویم برایت ای عزیز |
|
هر چه باشی وکنی بازم عزیزی واسه من |
من فقط دنیا دارم که تو دنیایی عزیز |
|
من همیشه می گویم دگر این جمله را |
چه تو باشی ونباشی دوستت دارم عزیز |
|
ای که خواهش می کنی از من برای زندگی |
تابسازم کلبه ای درویش رو بندگی |
|
من تو را آسان نمی خواهم بدست آرم ولی |
تو خود آسان آمدی بااندکی شرمندگی |
|
دیگر این ثانیه ها با من نمی سازند دریغ |
کاش این ثانیه ها بودند بی لغزندگی |
|
خواهشت دست دعا برداشته یا دانشت؟ |
که در این راه می بری من را به راه سادگی |
|
ثبت کردم در دلم عاشق نباشم بهتر است |
عاشقی راه می رود رد قلب زشت زندگی |
|
سایر حرفم برایت یک ورق معنی نداشت؟ |
من برایت خوب توصیفش نکردم در شکی |
|
شاید دیگر وقت معصوم جدایی آمده |
باورش هرگز نخواهم کرد حتی اندکی |
|
من که هر چه گفته ام حرف حقیقت گفته ام |
نه به حیله نه دروغ ونه حتی کلکی |
وقتی باران پیانومی زد
با برگها وخاک ورود
(دو)عجب نوای دلنشینی داشتو(ر)با آن نوازش می داد
(می)آواز امواج را
وقتی با نت (فا)عجین می شد
بوی خدا بوی یاس (سل)
و(لا)لالایی شبهای بی خواب
با (سی)بود که باران تمام شد
از روی برگها ،خاک ورود
چقدر فدات شم شب وروز تا یه نگاه به ما کنی
دلم گرفته مثل رود چه میشه اخمات وا کنی
سخته برام بری سفر میشه لباتو وا کنی
با یه لبخند کوچولو عشق وبرام صدا کنی
ساعت دیواری دیگه نه شب داره نه روز داره
کاش دعایی واسه دل پر ادعای ما کنی
چشم که روی هم می زارم یادت نمی ره از سرم
کاش می شد اون نگاهتو هدیه به روی ما کنی
سلام واسم معنی می ده وقتی تو روبروم باشی
چه می شد اگه با صدات به سلامم جواب کنی
یه یادگاری واسه من بده به رسم عاشقی
حتی واست معنی نداد حرف منو امضا کنی
عاشق که شی رسوا میشی من عاشقم قسم میدم به این خدا
چه میشه تو هم مثه من عشق وحالا حاشا کنی
کاش این باشه اولین وآخرین عشقی که دارم
عیدی میدم به دست تو اخماتو وا نمی کنی
اگه یه شب تا صبح بشه اگه به یاد تو باشم
نمی ره از خاطر من اگه منو صدا کنی
بیا بهم یه قول بده یه قول مردونه بده
تا ابد عاشقم بشی فقط نگاه به من کنی
منم بهت یه قول می دم قولی که هر چی تو بخوای
بهت میدم به شرط اینکه اسمم ورو قلب خود صدا کنی
می بینی من پر ادعام دست خودم نیست بخدا
آدم عاشق همینه مثل تو نیست اخم نکنی
خیلی نگات سرده برام مغرور وخود خواه شده ای
این حرفا رو جدی بگیر نکنه حالا باز قهر کنی
شبا همیشه پیشمی کاش رویاها نقش بشه
نکنه که تو دل بمونه این رویا رو تلخ کنی
دارم واست شعر می گم اگه تو هم عاشق بشی
شاعر میشی شعر می گی نکنه که باور نکنی
کاش تو که فرهاد منی من می شدم شیرین تو
الان که هستی فرهادم تو من وشیرین میکنی
دوست دارم خیلی زیادواست دعاها میکنم
ازت یه خواهشی دارم تو هم واسم دعا کنی
سرت دیگه درد نیارم با این دوست دارم زیاد
این شعروپایانش می دم میای که شیرینم کنی
نمی تونم خدافظی بهت بگم تو هم خدافظی نکن
بگو به امید دیدار کاش همیشه جمله خوب فقط نثار ما کنی
من اگر در زندگی کردم وفا زندگیست بازیگر نقش جفا
گر بخواهی شهرتم من مرده ام جان ودل مثل نسیمی برده ام
من در این بازی شدم بازیگری نقش اصلی بوده ام اما ،ولی
حال میبینی چه امد بر سرم نقش اصلی نیست دیگر در برم
نقش اصلی آن کسی است که تا ابد تا تمامین قسمتش پیروز بود
تو کسی با این نشانی دیده ای گر ببینی از تعجب مرده ای
از همه میپرسند این کی بود گفته اند یک شاعر بی دل بود
بی دل آنست که ندارد خبر نویسنده این فیلم کی بود
عشق را در سینه پنهان می کنم با دل خود عقده ها وا میکنم
صاحبان دل همیشه بی غمند من خریدار دلم دلها کمند
سرد سردم مثل آبهای شمال از خدا می خوام خدای با جمال
که مرا رازی کند با مرهمت این دلم را نشکند با تبرت
قفس من از طلاست
خواست من پر اشتهاست
دیدی مرغ عشقمو
می خونه با چشم باز
میگه دور از تو دلم
تنها وبی ادعاست
حالا که پیش توام
پر شده از ادعا
برو باش مال خودت
نکنی تو سرزنش
سرزنش مال تو نیست
مال بعضی ادماست
من شدم سرگرم تو
شاید این خواست خداست
پس دیگه دوستی با تو
نباشه با التماس
چشمها را بسته ام بر عالمان بسته ام دل را بر این طعمت زنان
با فریبهای فراوان در کلام میکنند خود را مثال عارفان
خسته ام کردند با گول وطمع عشقم دزدیدند این سارقان
با کلید آرزو بستم دعا دستها را برده ام تا آسمان
دست عاشق را دراز می کردم با امید وآرزو وشادمان
خنده ها بر زخم دل راهی نداشت کشت ما را این نگاه عاشقان
از سپیده دم به فکر این وآن بوده ام شاید تا هنگام شبان
طرحی از سیرت کشیدم در دلم صورت زیبایشان زد جانمان
من از آن می ترسم از روز ازل باشم در آخرت گریه کنان
شاید این حق است حق یک گنا ه آری حقم بود زندان جهان
تلویزیون خونه ما رنگیه فیلماشون سر تا سرش فرنگیه
برنامش زندگی ما آدماست توی حرفاشون پر از رمز وراز
بعضیا نفرین دارن از طنزاش طنزای سیاسی وبا اجتماش
خواهرم میگه اینا خرافیه خنده هاشون کارای اضافیه
خیلی دوست دارم ببینم اخبارش ولی مادر نمی خواد با عیالش
خیلی وقته فیلم جالب نداره کارای تازه وساده نداره
فیلمای تراژدیشون غم میاره اشکای ما همه رو در میاره
این از اون پیا مای بازرگانیش دل ما رو می بره با سرکاریش
جدیدا اخبار یک دقیقه ای میزنه تو فیلم وهر وقتی بگی
تیتراژبرنامه هاش زیاد شده کارای بی معنیشون قنات شده
سریالاش طول میکشه تا دو سه سال یه روز ش وفات بوده روز دیگش هم فوتبال
یه شب فیلمش ساعت۹ میزاره بی ادعا شب دیگش میشه 11 واسه خاطر بها
ساعت 8فیلم تراژدی وساعت نه میشه طنز ساعت 10میشه اخبار خیلی هم بی دنگ وفنگ
این شبکه فیلم داره اون شبکه هم فیلم داره هر دو تا این شبکه ساعت ده فیلم میزاره
هر چی گفتم یه شعری بیش نبوده پر ادعا شما هم منو ببخشید کارکنای صداوسیما
چقدر دیوونه ام دیوونه ای مست خلافها کرده ام با این دل مست
همه شبها کنار یاربی غم نشستم با می ودر لعبت مست
قسم خوردم به دوران جوانی نشم با عاشقی سر مست سرمست
همیشه دیده ام چشمان بی روبه چشم عاشقی من می شوم مست
کلام عاشقی بر من نیامد سرود عاشقی خواندم سر مست
دلم شاهدزبدرویان دنیاست که می نوشندشراب ومی شوند مست
سلام من به شیرینهای دنیا ندادند دل به این فرهادان مست
تواین دنیاشده بدعشقهای پیش شده فرهادومجنون هردو شون مست
دیگه خسته شدم از گفتن مست چی می شد ما نشیم مثل اونا مست
عدالت نامه عاشق به معشوق
گذاشتم نامه ات را در ترازو ترازوی عدالت زد به بازو
نباید گفت کار زشت خطایه اگر باشد خطا بعدش دعایه
اگر من کرده ام خوبی به مردم جوابش بود بگیری سر دردم
همین که گفتن و ما هم گرفتیم عجب سر دردی بود میگرن گرفتیم
خدایا ظالمان از غم جدایند چرا این سر کشان با شادی یارند
منم می خوام کنم هر کار زشتی اگر باشد فساد و بی سرشتی
منم می خوام شوم شاد و شوم لات نباشم مثل شطرنج کیش و هم مات
حالا که دوست شدم با بند گانت می خوام رسوا کنم این عاشقانت
ولی عاشق که نیستندحرفاشون سرتاسرش رازنه یارودوستند نه میکننداین راز راباز
ولی من آنچنان می رم تو لاکش که هر حرفی داره بگه به یارش
حالا تو اگه می خوای برات باشم یه دمسازتو هم باید بسازی با ترانم ده تا بیست ساز
اگه می خوای با هر خندت بخندم اگه می خوای واسه گریت بگریم
باید دورم بگردی هر شب و روز مثه هر عاشقی بساز و بسوز
ولی نه اینقدم خیلی زیاده کجا فرهاد به شیرین داد محاله
حالا بگذر همه حرفام حرافی تو هم می گی چیه چند تا خرافی
تو مثل ماهی و ماهها به زیرت همه سجده کنون رفتند به دینت
سرت مثل ایالوارون به زیره همش می خوای خدا دردت نبینه
تا کج می ری می گی رب باز توبه به مسجد می روی می خونی ندبه
ثنای عاشقان عشق است به عاشق گناه بی دلان فسق است به عاشق
خدا راضی باشه کاشکی ز کارم ولی من می دو نم بد کردارم
اگر عاشق شدم تقصیر او بود ای کاشکی پاک باشم مثل یک رود
دیگه نامه نمی نویسم برایت با خط وخال عشق جانم فدایت
همه حر فاشون هست طوفان و هم باد همه از کارشون دل زد فریاد
منم این نامه را دادم به صیاد شکاری کرد دل یارم با فریاد
اگه لیلی رسید با شعر به مجنون همه دشتها می شن حالا گلستون
عاشق هم می رسد آخر به معشوق گدا هم می شود روزی یه سلجوق
هرکه در اشعار من رفت گم شد ودیگر نیامد
شاید این اشعار من تنها بهانه است
یا فقط یک مرداب یا یک خزانه
هر که رفته بی صدا و بی نفس
پس نفسهایت بگیر وبا هیا هویش نرو
تا که از دست من واشعار من راحت شوی
تو لایق خودتی نگو بهانه چرا
هنوز می کشمت برای جهنمیان
ولی یه کم شوخم به سبک طعنه زنان
فرار باید کرد ز چشم ملتمست
دروغ ونیرنگ است همیشه آخرتت
خجالت هم خوب است کمی یه ذره حباب
برای دردمندی شده نفی جواب
قابها می لغزند روی دیوار زمان
زندگی می گرید روی آئینه مان
خسته از لرزش دست
شدم از بوی تو مست
خواب را بیدار کن
عشق خود حاشا کن
با طپش های دلت
زندگی معنا کن
ماه که پنچر می شود
خود را زیبا کن
بوی گل می آید
باید از چشم گذشت
باید با گریه شب
تا سپیده در گذشت
سالها منتظرم که بیایی به برم
دوستت دارم عزیز من هنوز مسافرم
خسته ام باشد همین تکه ای خاکسترم
اسم من رعیت شده شهرتم درمانده ام
ساعتم زنگ می زنه من دوباره می روم
خودت ومخفی نکن با خدافظ می روم
دیگر از این خرابه من میروم سلامت جان داده ام به عشقم تا مرز بی نهایت
من می روم به جایی باشد همه محبت آنجا غصه ها دور من می شوم سعادت
کوه وکویر بردوش من می شوم مد هوش شاید در ره عشق غم ها شود فراموش
قلبم صدا ندارد آنجا پر از هیاهوست هر آدم قبیحی آنجا همه پری روست
راهش خطر ندارد جان را سپر ندارد آنجا سپر خدایی است این دل خبر ندارد
سبز شویم ز شادی ماتم رود حواشی ما غصه دادهایم پر نزار بیاد یواشی
اما ره سعادت غم را عبور داده با قصه های لیلی دل را صبور داده
ماپابرهنه هستيم با كوله بر دوش خسته نمی شویم ما تو هم شراب ومی نوش
چند تا قدم رسیده تا ما رسیم به عشقی این عشق کتاب دارد با یک خلاصه مشقی
راه را بیاب عاشق عاشق همیشه تنهاست اگر با ما همراه شی تنهائیت بی معناست
آینده را من دیدم در چشم تلخ تقدیر شاید که زخم باشد قلبی که شد تحقیر
آینده مرهمی بود بر زخم های حالم آینده ام تباه شد با یک نگاه به خالم
حال بسی غمینم از دست این زمانه قلبم دوا ندارد هی میکند بهانه
پیشانی ام کبود است رنگ پر پرستو من فال می گرفتم از فالهای هندو
من یک سوال دارم از خالق یکتایم نه یک سوال خیلی کم می باشد برایم
یا رب گناه من چیست افتاده ام به نخجیر دستم کبود گشته وپاهایم به زنجیر
دفتر خاطراتم گم شد اما خاطراتم مانده در قلب سرد ومات ماتم
یاد دارم روز سرد و زرد پائیز با صدایی گرم دلم رو بردی جالیز
خسته ام کردی ولی شیرین گذشت آنروزها روی صفحه دلم شادی زدم آنروزها
یادته قصه میگفتیم تو رو پام خواب می شدی با صدای زود بیدار شو قاصدک وار می شدی
می دویدیم تا رسیم به جنگل سبز صداقت غصه ها رو پر می دادی با دل زیبای سادت
بازی قایم باشک رو دوست نداشتیم ما همیشه چون برای قصه ما لیلی از خواب پا نمی شه
کیش ومات تو بازی ما معنی خاصی نداشت توی بازی شبونه شاپرک جایی نداشت
گل سوسن ما میچیدیم با پر زیبای پرواز تو می دادی من می دادم با صدای مرغ آواز
چشمه ها جاری بودن راز طبیعت خوب اینه ما همه جاری می شیم قصه عاشق هم اینه
دیگه شعر گفتن من مثل قدیم نیست
تو کتابخونه من قصه اون بچه یتیم نیست
شعر من پر شده از حال و هوای خستگی
دیگه حتی خبری از دوره های بچگی نیست
گفتن حقیقت افتاده پیش پای کلاغا
حقیقت گفتن من با حس و حال سادگی نیست
دروغا زیاد شدن مثل هوای زرد پائیز
دیگه تو شعرای من درک شیرین عاشقی نیست
تو اتاق کوچکم سهراب و نیما رو ندارم
شعراشون گم شده حتی توی ذهنمم نیست
شعر من تقلیدی از شاعرای قدیمی بود
توی شعرام سبزی ها گم شده حتی ذره ای نیست
خواستم امتحان کنم خودم را تا ببینم کی شدم
دیدم از سادگی وعاشقی و زندگی دیگه خبری نیست
شوق كشتن را براي زندگي باور نكن اين همه نيرنگ را با يكدلي باور نكن
من برای زندگی آماده مرگ شدم مرگ تسکین ناپذیر را بی دلیل باور نکن
اشک را افسانه کن با رنگ چشمانت عزیز در شب شنبه دعای ندبه را باور نکن
گریه را بگذار برای لحظه های بی کسی شادی شبهای وصل را با پری باور نکن
دید خود را باز کن بر روی دنیای حریص حارث جنگ جهانی را سریع باور نکن
شب برای غصه هایت گریه کن با چشم دل عاشق جان داده را با چشم خود باور نکن
هر چه از دنیا برایت مانده را قابی بگیر آخرت را در دل بی باوران باور نکن
وقتی نگاهم میکنی
طلوع می کنم با چشمانت
وخیس می شوم
با گرمایت
اصلا قاصدکها را دوست ندارم
حتی پیام آنها
می گویندمتولد شده اند در بهار
اما پیامشان پائیزی
ساعت هم دیگر اجازه نمی دهد
به چشمانی که ساعت نه را می خواهد
بگذار ساده گریه کنم
نه بخاطر شانه هایت
دارم دیوانه می شوم
هی پرم می کنی و
نمی خواهی بگویم
از سالهایی که گذشت
چه ساده بودیم
برای چشمانی که دروغ نبودند
خاطره را به خاطر آوردم
نه بخاطر شانه هایت
چقدر پائیز را بهانه می کنی
بیا طراحی کن
روی پیشانی که سالهاست مرده
اما روی چشمانم
نه
زیبا شده ام مثل کودکیم
وقتیکه زندگی می کردم با آئینه
ومی ترسیدم از نگاه مادر بزرگ
"
دخترک برو بازیت را بکن"ساده شده ام
نه مثل کودکیم
مثل فکر های کودکی
وقتی پر بودم از خالی
وسرمه می کشیدم در چشم ماهی
چقدر گریه کرد م
برای اسباب بازی
چشمانم را زیارت نمی کنی
خیلی آب شدند برایت
نگو که لال شدهای
و دیگر نمی خوانی
برای کبوترانی که روی شانه هایم ورد می گویند
چقدر طواف کنم چشمانت را
عبادتگایی که خودت ساخته ای
برای مو منانت
تو لایق نیستی
داستان لیلی مجنون تر است
دیگر آواز قناری شوقی ندارد
وصدای باران
رنگهای نقاشی کدر شده
ونقاش قالی سلیمان
چقدر ابهام
میان من وزندگی
سرم صوت می کشد برای قطار
و
زمان شوق می کند برای دیدار
شب تار نمی شود نه برای من
زندگی معنا ندارد
بدون سفر
دیشب گریستم
بخاطر چشمانت
ساعت را نگاه نکن
صدایش گوش را کر می کند
تا دیروز بلبل بودی
وامروز
به چشمانت سفارش کن
ابری نشو
دیروز باران آمد
دروغگو
می خواهم به خاطره بروم
برای بار صدم
و می خواهم مدادی را که به رنگ خود ساخته ام
برای دو رنگی آماده کنم
وبرش تراشم
را برای قطع گردنش
هیچ قاتلی متهم نمی شود
من پاک کن دارم
"
خنده شاید می کنم "دست در دست دل شب داده ام روشنی را از دلم پر داده ام
گفته اند سیمای زشتت را ببین سیرتم گم شد مردم را ببین
دوست دارند صورت زیبا را خال وخط بر ابرو وچشم ها را
عاشق ماخولیای خود شدند به سراغ خواب و رویا می روند
ای خدایا خود پسندی را ببین عاشقان بی دل ودین را ببین
تا دیدند دختری زیبا رو رفته اند دنبال او با گفتگو
می گیرند تماس خانه را همچنان از او دل وپیمانه را
از کنارت می گذرند با خنده ای مسخره می کنند یک بنده ای
یادشان رفته است رسم دین و دل می روند روزی سراغ بیست دل
هر شب وهر روز با کاغذ قلم می ربایند عشق را از این دلم
شب که شد دینگ دینگ صدای عاشقی می زند در گوش من محکم پکی
مادرم پرسید این دوست تو کیست می گویم آشناست شکی نیست
شب که شد با رویا وآرزو می بندم چشم دل بر آبرو
از قضا روزی قراری داشتیم صورتی زیبا به خود پنداشتیم
تا ما را دید او از روبرو وحشتی کرد و به لعنت گفت برو
ای خدا دیدی سبک عاشقان خنده شاید می کنم بر این جهان
کاش چشمانت طلوع لحظه ها
اشکهایت مثل آب چشمه ها
نقره ای رنگ و زلال وشف بود
وسعت مردمکهایت کم بود
بوسهایت بوی عطر یاس داشت
رنگ لبهایت شفق را رنگ داشت
تاسلامی بود لبها باز شد
حسرت لبهای در وهمسایه شد
گونه هایت شرابی رنگ داد
خوردن جام اجل را ترک داد
گیسوهایت رنگ یک افسانه بود
یاکه مثل یک طلوع تازه بود
اسم تو روی همه آهنگها
می شد آن را می نواخت با چنگها
دفتر من با صدایت بسته شد
شعر من شهر شب افسانه شد
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shaeranehh.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM